شش هایی که فقط به هوای شهدا نفس می کشند

بسم الرب الشهدا و الصدیقین

هویزه بودم، اتفاقی برخوردم با چند تن از خادمین در هویزه! گفتم بد نیست گفت و گو و مصاحبه ای باهاشان داشته باشم ... عجب مصاحبه ای شد و عجب شب خاصی! یادش بخیر ... حرف زیاد دارم در این باره اما دریغا که گاهی هر حرفی را نمی شود هر جایی گفت ... دفتر خاطراتم را که فقط و فقط برای خودم است ترجیح می دهم در ادامه این مصاحبه را که در خبرگزاری دانشجو منتشر شده است می خوانید ...

دعا کنید که من هم این حس آنان را تجربه کنم !

در گفت و گو با خادمین هویزه:

شش هایی که فقط به هوای شهدا نفس می کشند

 

خادم هویزه: وقتی باد می وزد و صدای قچ قچ خوردن پلاک ها بهم می آید، دلم دیگر دست خودم نیست. وقتی شب می شود که سربندهای حیات مسجد تکان می خورد دلم زیرورو می شود. باور می کنید  که اینجا قطعه ای از بهشت است.

دانشگاه های کشور«خبرگزاری دانشجو»، هانیه غفاری؛ آن روزی که پیکر مطهر شهید سید حسین علم الهدی زیر تانک های عراقی له می شد، چه کسی باور می کرد روزی برسد که این مکان مقدس زیارت گاه فرزندان نسل سوم و چهارمی باشد که نه امام را دیده اند و نه جنگ را. کسی که برای خدا قدمی بردارد خدا عزتی به او می بخشد که لحظه به لحظه، روز به روز و سال به سال بر آن افزوده خواهد شد. این روزها تب اردوهای راهیان نور داغ است و اما تب خادمی شهدا از آن داغ تر. اگر پای صحبت هایشان بنشینی از چشم های پر از شوقشان خواهی فهمید که چقدر به مدال پر افتخار خادمی شان می بالند. هویزه بودم که با سه نفرشان صحبت کردم.

اولی از بوشهر بود.

خانم الله یاری با ذوقی که از چشم هایش می بارید حرف میزد. برای اولین بار بود که به عنوان خادم وارد هویزه شده است. از سایت مربوط به ثبت نام خدام راهیان نور اقدام کرده بود، اما به دلیل پایین بودن سرعت اینترنت اسم اش در قرعه کشی خادمین ثبت نشده بود. ناامید شده بود اما شب آخر مجدد تلاش می کند. خودش می گفت متوسل شده به سید گفته مگر نمی گویند شما حاجت می دهید حاجت من را هم که می خواهم خادم شما شوم بدهید. با اینکه اسمش در قرعه کشی در نمی آید اما شب آخری که فردایش قرار بوده خادمین را به منطقه اعزام کنند یک نفر سهمیه ی اضافی می گیرند. به قول خودش سید جواب توسل اش را داده بود.

دومی از تهران بود.

مرادی از بچه بسیجی های خوب تهران می گفت بارها تلاش کرده بود تا بیاید، چند بار قرعه کشی شرکت کرده بود اما قسمت اش نمی شده که خادمی شهدا را بکند. خنده اش گرفته بود می گفت برعکس همه که می آیند از هویزه و یادمان ها کربلا می خواهند من رفته بودم کربلا و از امام حسین (ع) می خواستم که بیایم خادم شهدا شوم.

 فرمانده شان اهل شهر ایلام بود. با این که عجله داشت فقط چند جمله گفت و رفت.

فرمانده خانم مهدیان دومین بارش بود به منطقه اعزام می شد، وقتی پرسیدم اینجا چه فرقی دارد با شهر؟ با لحن شوخی گفت اینجا چیزی جز دیوانگی و عاشقی بچه ها ندیدم. وقتی از او پرسیدم چرا برای دومین بار آمدی جدی شد و گفت: آمدن اینجا فقط دست شهداست. بار اول که خادمی ام تمام شد فکر نمی کردم یک بار دیگر به عنوان خادم و مسئول برگردم به هویزه. برگشتم سمت قبر سید(علم الهدی) و گفتم سید اگر از من راضی بودی بار دیگر لیاقت بده خادمت باشم.

دلش پر بود وقتی از کرامت شهدا حرف زدم و اینکه شهدا نظر دارند به بعضی ها، ادامه ی حرفم را گرفت و گفت: یقین دارم که شهدا نظر دارند به تک تک اعمال ما. همین چند شب پیش یکی از خادمین با چند دانش آموز که از لحاظ پوششی مناسب نبودند برخورد می کند که داشتند در محوطه یادمان قدم می زدند. می رود جلو برایشان حرف می زند. سر قبر سید می بردشان و برایشان روضه می خواند. صبح که از خواب بلند شد، گفت حضرت زهرا (س) آمده بود خوابم، می گفت دخترم از تو راضی ام که دلشان را به ما وصل کردی.

محو حرف هایش شده بودم گفت: وقتی باد می وزد و صدای قچ قچ خوردن پلاک ها بهم می آید، دلم دیگر دست خودم نیست. وقتی شب می شود که سربندهای حیات مسجد تکان می خورد دلم زیرورو می شود. باور می کنید  که اینجا قطعه ای از بهشت است.

وقتی پرسیدم چرا خادمین در شهر دوام نمی آورند گفت: هر کسی که بار اول می آید زیر بار سختی های خادمی توبه می کند دیگر نیاید، اما با وجود همه ی اینها همین که به شهر می رسد، دلش برای اینجا می گیرد و لجظه شماری می کند بار دیگر در هوای اینجا نفس بکشد. وقتی در دایره ی عشق شهدا وارد شوی دیگر شش هایت نمی تواند در شهر نفس بکشد. آنقدر با دلت بازی می کنند که مثل خودشان شوی.

خواست برود مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد گفت: چند روز پیش دختری آمده بود جلوی قبر سید گریه می کرد پرسیدند چه شده؟ گفت در قرعه کشی اردوی راهیان نور مدرسه شان اسمش راهیان نور درنیامده بود. شبی سید(علم الهدی) را خواب میبیند که می گوید انتخاب هر کس به دست ماست. ما هم تو را هم انتخاب کردیم که بیایی.

/ 0 نظر / 9 بازدید