پرتو پنجم : عموی مثل پدر

بسم الرب الحسین

پرتو پنجم : عموی مثل پدر

قاسم برادرم ... چرا تنهایم گذاشتی؟ ... قاسم! عمو که از میدان برگشت و با خودش پیکرت را آورد دلم گرفت ... دلم گرفت برادر خوبم ... من که بابا را ندیدم؛ از وقتی چشمانم را باز کردم عمو برایم پدری کرد برایم از بابا می گفت و اشک میریخت... یک بار که از بچگی های بابا تعریف می کرد برایم از رازی گفت که بابا را برای همیشه پیر کرده بود؛ میگفت بابایم غیرتمند بود، بابا مادرش را خیلی دوست داشت. بعد از مرگ مادرشان با بابا و عمه زینب می رفتند سر خاک مادرشان و از خاطرات شیرین می گفتند؛ اما بابا همیشه سکوت می کرده؛ حتی عمو میگفت بعضی شبها تنهایی از رختخواب بلند می میشده و چادر خاکی یادگاری مادرش را بغل می گرفته و گریه می کرده؛ قاسم یعنی بابا چه خاطره ای داشته؟... دلم می خواهد بابا را ببینم؛ خیلی زود ... مامان می گفت بابا برایش از کربلا و سختی های آن گفته بوده... تشنگی امانم را بریده ... خاک آن خیمه کمی نم داشت؛ با بچه ها لباسهای عربیمان را بالا زدیم و شکم هایمان را از فرط تشنگی رویش گذاشتیم... چرا به ما آب نمی دهند مگر ما چه گناهی کرده ایم...  پیکرهای شهدا را عمو تنها به دوش کشیده و آنها الان پیش جدمان هستند. من می خواهم جدمان را ببینم. غیرتمندی از بابا به فرزندانش منتقل می شود پس من با همه ی بچگی ام مثل بابا دوست ندارم کتک خوردن زنان و بچه ها را ببینم. کاش کمی بزرگتر بودم تا می توانستم شمشیر در دست بگیرم و در راه خدا شهید شوم...

عبدالله درست است، فرزند حسن؛ غیرت را به ارث برده بودی. بابایت یک بار در کوچه ها دیده بود، خدا نخواست یک عمر پیر شدنت را... عبدالله پدرت را خواهی دید و از جدت رسول الله سیراب خواهی شد اما کاش، داغت بر دل حسین نمی ماند. آخر تو و قاسم یادگاران برادرش بودین... داغ قاسم کم نبود؛ حالا حسین در احتضار، باید داغ تو را هم می دید. عبدالله پدرت شما را قربانی حسین می دانست؛ مرحبا که پدرت را سرافراز کردی ... آرام بگیر در کنار شهدا، که مدینه ی کوچک حسین با خونت کامل شد ...

حسن، برادرم، هنوز فراموشم نیست شهادت مظلومانه ات . حال، داغ سنگین عبدالله بعد از داغ قاسم، بر دلم می نشیند. غمگینم از دنیایی که بعد از تو برایم تحمل ناپذیر بود. اما خدا را خدا را سپاس که دین به واسطه ی ما احیا می شود؛ حتی اگر گلهایمان به دست این نامردمان پرپر شوند.

کربلا را مپندار که شهری است میان شهرها و عاشورا روزی میان روزها... خون حسین هنوز هم در قتله گاه می جوشد. ابن الحسین تو را می خواند یا الثارات الحسین... ای منتقم خون حسین بیا... الهم عجل لویک الفرج

هانیه غفاری

/ 0 نظر / 4 بازدید