خاک هم معجزه می کند آنگاه که بهای عشق خون می شود...

دلم تنگ است دوستم ! تو میفهمی ام ...

 

 خاک هم معجزه می کند آنگاه که بهای عشق خون میشود...

دلم تنگ است دوستم ! تو میفهمی ام ...

کوله ات را خالی کردی ؟ حمام رفتی ؟ چادر خاک گرفته ات را شستی؟ ... از دلت خبر دارم ! گوشه ای کز کردی و بغض کرده ای ... یادت هست کنار شهدا ... ببخش اگرحرفهایم بریده میشود ، نه شاید بغض میکنم مثل تو ... میشود چشمانت را ببندی ... برویم فکه ، آن گوشه ی قتله گاه ، پای برهنه ... « فکه بلندگو نمیخواهد! اینجا باید فریاد کشید ... شهدای گردان حنظله زنده یه گور شده اند ... قمقمه هایشان پر آب ، اما کربلایی شدند ...اینجا روضه نمی خواهد ! خاک اینجا خودش مدیحه سراست ... » چرا به من نگفتند خاک هممعجـــــــــــــــــــــــــــزهمی کند آنگاه که بهای عشــــــــــــــــــــــــــــقخون میشود ...

طلای ناب انسانیت نایاب است ... پرچم های سرخ طلائیه طوفانی به پا کرده اند . مهمانان خسته دل از راه رسیده اند، قرار است شهدا سنگ تمام بگذارند ... مگر میشود طلائیه رفت و عاشق نشد ... مگر نگفتند بهای عشق جز سر دادن در راه معشوق نیست ... سری درمیان است باید سر به دار شد تا محرم شد . « ... بالواد مُقَدس ِطُوی ... » میشود تندتر برویم ... سه راه شهادت هنوز معبری رو به خداست ... گام هایمان شاید خسته ، شاید غروب است و حسین آرام در قتله گاه بی سر، اما زینب ناموس خداست ... چرا به من نگفتند خاک هم معجــــــــــــــــــــــــــزهمی کند آنگاه که بهای عشــــــــــــــــــــــــــــقخون میشود ...

آقای راوی می شود برایم از حسین علم الهدی بگویی ؟ ... اینجا هویزه است اما بوی غربت نینوا میدهد ... جگرم را نسوزانید و از پیکری نگویید که زیر تانک های عراقی ... نم نم عصاره ی وجودم باریدن گرفته است ، می خواهم تنها باشم ... آن گوشه ی مسجد ، چادرم را روی سرم بکشم و کمی برای بدن پاره پاره ی حسین قرآن بخوام ... آخر حسینِ هویزه عاشق قرآن است « در دل سنگر با خود سخن می گویم . راستی چه خوب از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم ... و بعد با آن برای هود توشه بسازم و توشه را راهی گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم. آیات جهاد را شهادت، تقوا ، ایمان ، ایثار ، اخلاص، عمل صالح و ... همه را پیدا کنم و سنگرم کلاس درسم باشد و سنگرم میعادگاه ملاقاتم با خدا شود ...» چرا به من نگفتند خاک هم معجـــــــــــــــــــــــــــزهمی کند آنگاه که بهای عشــــــــــــــــــــــــــــقخون میشود...

زیارت نامه ات را رو به سیم خاردار ها بخوان ... باید خیبری شوی مثل همت ... در پناه شیاردارها سنگر بگیری و عاشورا بخوانی ... غروب شلمچه دیدنی است ، با مژه هایت راه برو اینجا را ، عرش نشینان مهمانند ... دستانت را به شبکه های فلزی گره بزن ، اینجا زیر قبه ی مقدسه دعایت مستجاب است ... اگر دلت شکست آستین به دهان نگیر ، بلند گریه کن ؛ روزی بوی گوشت و پوست سوخته می آمد. حیران و سرگردان  ... زینب تنها « از حرم تا قتله گه زینب صدا می زد حسین    دست و پا میزد حسین زینب صدا می زد حسین ... » امروز عرفه را در شلمجه ای ، بخشوده شدی ... نگفتند خاک هم معجـــــــــــــــــــــــــــزهمی کند آنگاه که بهای عشــــــــــــــــــــــــــــقخون میشود ..

وضو بگیر اینجا معراج شهداست ، آمده اند بدرقه ی مان کنند ... دوستم خواهری کن برایش ،20 سال مانده زیر خاک تا بیاید با استخوان هایش زنده مان کند ... می شود بگذارید ببینمشان ... نــــــــــــــه ... خداروشکر برادرت اینجا نیست ...مادرت... نــــــــــــــه ... پسر رشیدش! شده ای 50سانت.............................................. « میشه با دوستام دردو دل کنم ...بچه ها بلند شین از تهران براتون مهمون اومده ... کجا مونده بودین ... میبینین شهری شدم ... موبایل دارم ... زن و بچه ... جاتون گذاشتیم ... 20 سال زیر آفتاب... خسته ام ... ...................................» آقای راوی می شود ما را ببینی ... اینجا دارم به دردو دلتان گوش میکنم ... دوستانتان آمده اند تا عیدی نفسمان را قربانی کنند ... آقای راوی نبودیم ، شاید ... دیر رسیدیم ... خفه مان کرد این دود گناه ... بوی تعفن مادیات ... بگویید به دوستانتان رویشان را برنگردانند ... ................. نگفتند خاک هم معجـــــــــــــــــــــــــــزهمی کند آنگاه که بهای عشــــــــــــــــــــــــــــقخون میشود ... 

بقیه اش را نه می شود نوشت و نه می شود خواند ... شنیدن کی بود مانند دیدن    میان غربت و ...   شلمچه ! فکه ! طلائیه ! هویزه معجزه را میبینی... وقتی خاکی شوی میتوانی در آینه های شکسته ی قاب چشمانت درک کنی که خاک هم معجـــــــــــــــــــــــــــزهمی کند آنگاه که بهای عشــــــــــــــــــــــــــــقخون میشود ...

دلنوشته : هانیه غفاری

/ 0 نظر / 5 بازدید