پرتو اول: رسول غربت

بسم الرب الحسین

پرتو اول: رسول غربت

چشم در چشم بی انتها. خاطری در انبوه حوادثی که می گذشت. نبضی که می رود تا باز ایستد و صدای شکستن قلبی خسته و پشتی خمیده از بار سنگین یک امانت؛ امانتی به سنگینی یک پیام؛ پیام یک امام. احساس دردی مرموز و جان گداز؛ درد بودن و اندوهی کوبنده تر از اندوه؛ فاجعة ماندن؛ جا مانده و بی جا مانده در میان انبوه چهره های ناآشنا.حرف هایش شنونده ای ندارد؛ می شنوند اما بعد می خندند. کوچه های کوفه بوی غربت میدهد.بوی تعفن بزدل هایی می آید که عبا بر سر کشیده اند و اهدنا الصراط المستقیم بر سر سجاده زمزمه می کنند. اما خیر را با شمشیر تکه می کنند. مهتاب تنها بالای سر مسلم ایستاده است. اشک میریزد و ناله می کند. مسلم قلبش شور میزند. خودش را ملامت میکند ... شمشیرهای کوفیان از پیمانهایشان برنده تر است؛ حسین نیا به کوفــــه ... شب تاریک است و تاریک تر از آن قلب کوردلانی است که از حیوانهایی انسان نمایند و سجده گاهشان رو به قبله ی شیطان است...

در غل و زنجیر بر بالای دارالاماره ایستاده ام و تا چند لحظه ی دیگر خدایم را ملاقات خواهم کرد. میترسم ... نه از مرگ نه... انا لله و انا الیه راجعون ... میترسم... نه از اهل بیتم نه ... فرزند پدری هستی که یتیم نواز بود ... میترسم ... از زینبی که برادرش را از دست خواهد داد ... میترسم از دختری نازدانه که دندان خیزران خورده ی پدر خواهد دید... میترسم از چادرها و گوشواره هایی که به غارت خواهد رفت. حسین میترسم از سر عطشانی که بریده خواهد شد ...

آی اهل کوفه اشک میریزم نه از غربت خویش... نه از ظلمهایی که بر حقم روا داشتید. می گریم بر حال شما که دنیا ذلیلانه شما را به بازی گرفته است و بدانید که این عروس پیر، در حجله ی هیچ دامادی ماندگار نشده است... وای به حالتان؛ که حق را یافتید و اما باطل را برگزیدید. امان از دوزخی که برای خویش ساختید و دنیا و آخرتتان را نابود کردید...

هلهله نکنید... کِل نکشید ... بگذارید نگاهشان کنم ... عمو جان! رقیه ی برادرم! نگاه نکن یتیمم در آغوش پدرت است. کوفیان یتیم نوازیشان جور دیگری است. زینب! علی اکبر و عباس زانو خم میکنند تا از ناقه پیاده شوی اما زینب اسیرها خارجی اند حتی اگر ناموس خدا باشند ... عباس علی اصغر را در آغوش گیر و با دستهایت آب به او بنوشان. سقای کاروان! کوفیان حتی مهریه ی زهرا را میبندند. حسین آرام بیا! کوفیان مست شرابند؛ تیرهای سه شعبه برای دردهای بزرگ ساخته اند. حسین آرام بیا! شیطان میانشان می رقصد. حسین آرام بیا! نعل تازه برای اسب هایشان میسازند ... آرام بیا! ...

کربلا را مپندار که شهری است میان شهرها و عاشورا روزی میان روزها... خون حسین هنوز هم در قتله گاه می جوشد. ابن الحسین تو را می خواند یا الثارات الحسین... ای منتقم خون حسین بیا... الهم عجل لویک الفرج

هانیه غفاری

 

/ 0 نظر / 6 بازدید