درگوشی:شهر مرده ها...

بسم الرب الرضا

امروز دوباره روز از نو،روزی از نو...شهر دوباره پر دود و
خورشید دوباره تنها. دلسوزانه پشت دودها مانده تا ستاره های کم نور پرفروغ شوند و
راستی چه خوب که خورشید هست...

در گوشی:شهر مرده ها...!

این روزها آسمان ابری است دودها کم بودن حالا این ابرهای موافق ساز مخالف می
زنند!دلم به حال خورشید سوخت.نگاهم به آسمان افتاد و دیدمش آن بالا پیش خدا.باز
خداروشکر که من دیدم این روزها کسی به فکر خورشید نیست!آدم های شهرم را می
گویم.همان ها که گول زمین را خورده اند و نگاهشان به سنگ فرش هاست که نخورند
زمین!شهری که دیروزش با امروزش یکی باشد شهر زنده های مرده، شهر مرده های زنده
است...این را من نمیگویم،نیوتون هی خطابه میکرد آخر دید به نشانه ها بگوید شاید
آیندگانی باشند که بفهمند.نیوتون روحت شاد که عارفی بودی برای خودت حیف که نماندی
نتیجه اش را ببینی: کار +مفید +شهر=صفر میشود همان شهر مرده ها،شهر مرده
هاااااااااااااا...

البته یادم رفت از لطف آقایان تشکر کنم.همانان که این روزه ها به جای چفیه های
بسیج شان،همسو با سینمای فرهنگ سازشان دستمال گردن آمریکایی  - گلزاری  میزنند و ریش کوتاه می کنند
وریشه می دردند و خورشید را تنها میگذارند میاد دود و می شوند ابر پر سروصدا! هی
از پشت سرشان داد میزنیم که  هی آقا! طوفان
پر هیاهوست گولش را نخور !پیمان ندر و خامی نکن!ضایع نکن و ... پشت گوش انداختند و
دلمان سوزاندند و حالا با تسبیح و صلوات برگشتند و داد که می زنیم ،تلبکار می شود
که من نوه ی فلانم و فلان کاره امو و فلان کتاب نوشته امو ...چاره نداریم جز
صبر...

گوشمان را گرفتند و هی پشت دستمان زدند که 
بچه چفیه بسته ای جو گرفتت فکر کردی حق شناس شدی و داغ تر از آش!نجا بودی
شب عملیات.ما خودمان صف اول بودیم!آخرش هم زدند در گوشمان که بچه را چه به
سیاست.برو درست را بخوان!دلمان که سنگ نبود خواستیم برویم که شهدا نزاشتند. بیابان
گردمان کردند.خوب که درد و دل کردیم خاک فکه خاک نشینمان کرد و پوستمان کلفت شد
...شهید همت نبود طلاییه اما گردان تخریب بوی همت میداد و چه همتی داد برای زنده
کردن آرمان همت...

برگشیم شهر،عجب دودی بود ،سرفه مان گرفت.هوای پاک بد عادتمان کرده بود اما
چاره چه بود آخر خورشید تنهاست،دلش به ما خوش است...

 رفتیم پیش آقایان با سند که همت این
را گفت و حالا تو می گویی فلانووو اینها که باخبر شدیم خبرایی است! آقای مسؤل
میخواست  معضل شهر را حل کند. همایش گرفته
بود در آن گوشه ی شهر که زیادی خوش آب و هواست و برای پذیرایی سنگ تمام گذاشته بود
و نوش جانشان ما که بخیل نیستیم رفتیم بپرسیم احوال و از  مدینه ی فاضله مان خبر بگیریم ... به گرمی
انداختنمان بیرون !از این و آن شنیدیم آقایان بعد چند روز بحث و دعوا معضل را  دختر 18 ساله  ای دانستند که روسری از سرش می افتد و شلوار جین
می پوشد و افتادند خیابان به خیابان دنبال مغضلات...ما هم که مات مانده
بودیم.خواستیم بگوییم که بد نبود آقایان فرهنگ ساز قبلش نگاهی به  تابلو های تبلیغاتی شهر  که فیلم سعادت آباد !  و تیپ زدن های آن بازیگرش که خوانندگی هم کرد و
فرهنگ جان و جون به نامحرم گفتن و  ....آن فیلم
هایی که پر از سوژه های فرهنگ ساز است.جدیداٌ اسکار هم که می گیرند به خاطر کمک
های خالصلنه شان به دشمن .دشمن هم دست بوسشان میرود که به به چه خوب سیاه نمایی
کردی روسفیدمان کردی عزیزم.هی ما می گفتیم مردم کشورت بدند بدبختند و ... حالا تو
با فیلم بیت المال وزارت ارشادیت شاهکار کردی.کارگردان از شدت خوشحالی روبوسی  مرد و زن می 
کرد...خواستند زیادی صدایمان در نیاید و سینمایشان یک کمی آبرودار که  دل شکسته ساختند و دلمان را شکستند.آخرش تقاضا
کردیم تو را به ارواح شکسپیر  فیلم مذهبی
نسازید...بهمان گفتند بروید تلوزیون تان را نگاه کنید.سینما جای شما نیست.حرف گوش
کردیم و آخر عاقبتمان افتاد تا ثریاااااا.چادرش قاتل تازه شوهرش شد و نتیجه گرفتیم
عجب  چادر 
... خواستیم بزنیم سرمان که یک جور جمع وجورش کردند.

رفتیم سر کلاس درسمان را بخوانیم که سر کلاس همان آقایان نشاندنمانوحرف از
فلسفه شد و به دین رسید و آخرش سیاسی شد.حرف های منسوخ غربی شنیدم و خنده دارتر
این بود که بلند شدیم جوابشان را بدهیم که خفه مان کردند و گفتند شعار زده اید .خواستیم
بگوییم از کتاب اول انقلابتان خوانده ایم دیدیم که کار از کار گذشته.باید دلمان را
ببریم از مدعیانی که پیرند و عجب زمین محصورشان کرده است.آی شعارزده گوشت را بیاور
جلو:آن بالا را نگاه کن! خورشید هنوز آن بالاست و چه خوب که هست...چهره ی مهربانش
قلبمان را آرام می کند.اوکه تجلی  مدینه ی
فاضله است.با وجود او آرمان همت و دوستانش نمیمیرد.ما هستیم تا آخرین نفس به
فرمانش.حتی اگر شهرمان میان دود خفه شود...

هانیه غفاری ...

/ 0 نظر / 6 بازدید