پرتو سوم: خواب شیرین

بسم الرب الحسین

پرتو سوم: خواب شیرین

بــــابـــــا... بابا سلام ... آی پام ...آی آی ... نمـ ی تــ وانــ م بــ دوم میــ شــ ود شــ ما بیــ ایــ ی بابا ... بــ ا بـــ ا کجا بودی بابا ... بگذار عمه را صدا کنم. الان سحر است و حتمن دوباره عمه روضه می خواند و خدا گریه می کند... بابا راستی لباس احرام به تن کرده ای؟! دیدمت میان خون... بدن نبودی همه جای قتله گاه بودی ... نمیشناختمت ... انگشتر نداشتی؛کمربند... بابا لباسهایت را به غارت برده بودند، مثل گوشواره من، مثل چادر عمه، مثل گهواره ی اصغر ... بابا سر داری؟!  موهایت خون آلود و خاکی نیست؟ وای موهای من سوخته ... ببخشید بابا آخر امروز محله ی یهودیان بودیم، آتش رو سرم ریختند و موهایم سوخت ... بابا دندان هایت نشکسته؟! ... امروز همش حواسم به تو بود توام مرا نگاه می کردی و اشک میریختی گاهی هم چشمانت را می بستی و قرآن می خواندی ... دیدم دندان هایت شکسته بود ... فکر میکنم همان روز که رفته بودیم دارالحکومه شکستنه شدند ... دیدم شیطان می رقصید و نیش خند میزد. در دستش چوب خیزران بود ... عمه جلوی چشمانم را گرفته بود، با صدای گرفته اش خطبه خواند و صدای گریه ی مان بلند بود ... بابا تو هم بودی؟! قد سه ساله ها نبودم شاید ... خمیده بودم شاید ...با پاهای آبله توان بلند شدن نبود، چشمان کم سویم نتوانست میان شلوغی ها تشخیصت دهد، اما بوی بابایی ام می آمد! ... راستی بابا راست میگفتی چقدر شبیه مادرت بودم حالا دیگر قد منم خمیده بود و سیلی خورده ام ... می شود دوباره از مادرت برایم بگویی آنروز که از ناقه افتادم خانمی آمد که مثل من قدش خمیده بود مرا در آغوش کشید و برایم از کودکی ات تعریف کرد. به او گفتم شما که هستین؟ گفت مادربزرگت هستم ... در آغوشش خوابم برد... بیدار شدم میان بیابان بودم ترسیدم بابا... پیدایم که کردند، سیلی ام زدند. بهشان گفتم: من یتیمم نزنیدم!زدند بابا ... ببخشید گریه ام می گیرد. چه خوب که هستی بابا. همیشه پیشم بمان، همیشه ... امروز بچه ها دست باباهایشان را گرفته بودند و عروسک هایشان را نشانم می دادند. به من می گفتند خارجی ... کِل می کشیدند! دستم را دراز کردم سمتت، اما دست نداشتی بابا ... اشکالی ندارد بابا، سرت سلامت خواب بد دیدم بابا! حالا من هم بابا دارم، مثل آنها ... داداش اکبر کجاست؟ به او بگو برایم از سفر عروسک نخرد... چادر بخرد، برای عمه و زنان حرم هم ... آخر چادر از سرمان کشیدند ... بیا با هم نماز بخوانیم، من نشسته می خوانم! بیا دعا کنیم تا خدا رقیه را دیگر از بابایش جدا نکند ... بیا دعا کنیم پاهای رقیه دیگر درد نداشته باشد ... بیا دعا کنیم دیگر عمه غصه ی رقیه را نخورد ... باران روی صورتم افتاد خدا دعایمان را مستجاب کرد ...

خدا دعایم را مستجاب کرد عمه ... بابا سر داشت عمه ... بابام کووو ... من بابام رو می خوام ...   «رقیه سر بابات رو به دامن بگیر و باهاش وداع کن ... توانم نیست رقیه روضه نخون ... دختر برادرم جون داری میدی ... به بابایی بگو برای عمه هم دعا کنه ... عمه هم خسته است... آرام بخواب رقیه ... دیگه برای همیشه خواب شیرین ببین...»

کربلا را مپندار که شهری است میان شهرها و عاشورا روزی میان روزها... خون حسین هنوز هم در قتله گاه می جوشد. ابن الحسین تو را می خواند یا الثارات الحسین... ای منتقم خون حسین بیا... الهم عجل لویک الفرج

هانیه غفاری

/ 0 نظر / 5 بازدید