از کربلا تا کربلا

     از کربلا تا کربلا...  

    فصل اول:

چشمانش را به سختی گشود و به خیمه ها نگاه کرد.گرگ های دریده ای را دید که بوی طمع هارشان کرده است . درد در قلبش پیچید و اشک در چشمانش حلقه زد.به آسمان سرخ رنگ بالای سرش چشم دوخت و مؤنس اش را میان ابرها نشانه گرفت . با صدایی ته مانده از میان زخم های کاری تنش زمزمه کرد: صاحب آسمان و زمین نگاهم کن...ای خدای آسمان ، حسین غیرت الله است ، طاقت دیدن ندارد.حسین نشان عشق بود. تنش را نگاه کن!همان بدنی که هر تیر  کنار تیر های دیگر  به سختی  جا میگرفت.قلبی که از فراغ یارانش گر گرفت و
هزار بار دق مرگ شد!آه حسین به کدامین گناه مجازاتت کردند،نامردمانی که حالا طمع گوشواره ها و ناموس ... رگ غیرت،حسین را توان دادو خدای آسمان در حسین تجلی کرد.گودی غرقه به خون تجلی گاه عشق به دعای مستجاب شده ی حسین تجلی رسم آزادمردی شد.حسین جان دوباره گرفت و بدن سم اسب دیده اش را به  دوش غیرت به پا داشت و خورشید درست پشت سرش به رنگ خون ماندگار شد.با تمام جانش فریاد کشید:

-حرام زادگان حیوان صفت حسین هنوز زنده است حسین نمرده که قصد ناموسش را کردیده اید...

لشکر ابلیس با درندگان خون آشامش به ولوله افتاد. کسی میان لشکر با شیطان هم صدا شد:

-کار حسین را تمام کنید...

حسین قاسمش را صدا کرد،صدایی نشنید.علی اکبرش راصدا کرد ،همان علی اکبری که آن قدر از هم پاچیده بود که نمیدانست به کدام سمتش برود.دست را بگیرد ،پا را ببرد،سر را در آغوش بگیرد... عباسش را صدا کرد،همان عباسی که  رشیدتر شد بود،همان تنی که مقصد هزاران تیر شده بود. علمی  داشت اما دستی نداشت که بگیردش.مشکی داشت اما پاره وشرمنده...حسین تنها، حالا به زنان بی پناهی مینگریست که در میان آتش بدون معجر ... لحظه ی وصال نزدیک بود.صحنه ای برای همیشه تاریخ ماندگار شد: سر امام حسین بر بالای دار و خدای عشق نظاره گر عشق بازی. 

***

فصل دوم:

-عباس منو میون این همه دشمن تنها میزاری و میری ...

اشک امانش نداد،سرش رو روی صورت غرق به خون عباس گذاشت.

-شهادت مبارکت رفیق!

پای راستش  را به سختی باز کرد و با چفیه اش محکم بست.به دست های قطع شده ی عباسش بوسه زد و با او  وداع کرد.به تفنگش تکیه کرد و یا علی گفت وبلند شد.غروب فکه دلگیرتر از همیشه بود.نور سرخ خورشید هم رنگ خون دوستان بسیجیش شده بود.دوستانی که  تنهایش گذاشته  و پر گشیده بودند تا به عرش خدا.دشمن آن قدر نزدیک بود که میتوانست صدای پوتین هایشان رابشنود.خودش را به پشت خاکریز رساند.گرگهای درنده ای را دید که بوی طمع خاک و ناموس هارشان کرده است. درد در قلبش پیچید و اشک در چشمانش حلقه زد.خودش را پایین کشید و نشست.چشمش به عباس افتاد،به
حسن،علی،قاسم،مرتضی.

-عباس بی وفا نبودی،مرتضی تنها تنها رفتی.بچه ها دارم میام.خسته ام...

صدای بیسیم خلوتش را شکست.حبیب از پشت بیسیم حسین را صدا میزد:

-حسین حسین حبیب...

خودش را به سختی به بیسیم رساند:

- حبیب جان به گوشم.

-حسین جان نیروی کمکی رو فرستادم.از بچه ها چه خبر؟

-حبیب جان از کربلا فقط حسین مونده،حبیب جان حلالم کنید.

-حسین بکش عقب.حسین میشنوی؟

-حبیب چه جوری بچه هامو بذارمو برگردم.کسایی که تا چند دقیقه پیش نفس می کشیدن

-این یه دستوره،میگم برگرد...حسین به بچه ی تو شکم زهرا فکر کن!

-حبیب حلالم کن.یه بار کیفتو گلی کردم تا عمو دعوات کنه یادته

حبیب از شدت گریه نمیتوانست صحبت کند اما حسین می خندید.ادامه داد:

-به زهرا بگو  اگه دختر بود بذاره زینب،اگه پسر بود
علی.بهش بگو دوسش دارم...

گریه امانش نداد.بیسیم را کنار گذاشت کشان کشان خودش را به پشت خاکریز رساند.

-باید از جنازه ی من رد شن نمیزارم ناموسم دست این نامردا بیفته.

لباسش را درآورد.زمزمه ی یا حسین گرفت.تفنگش را پر کرد و روی پای غیرتش ایستاد.خورشید درست پشت سرش به رنگ خون ماندگار شد.فریاد کنان یا حسین گفت و با تفنگش سینه ی ابلیس را نشانه گرفت.هزاران تفنگ و تانک طمعه ی عریان یافتند.آن قدر غرق به خونش کردند تا خورشید با اهل زمین قهر کند؛برود و ستاره ها شام غریبان به پا کنند.تانک ها از روی غیرت ها عبور کنند و استخوان بشکنند.رسم حسین و حسینیان مگر نه این است که سر امام عشق بر بالای دار و خدای عشق نظاره گر عشق بازی... 

***

فصل سوم:

-آقا سید این جا رو ببین.یا حسین!اینا بچه های ما نیستن.نامردا.

-آره خودشونن.یا حسین.

هر کسی کنار شهیدی می رفت .صدای گریه از گوشه و کنار شنیده میشد.نیمه شب شده بود.لشکر کمکی به فرماندهی سید مهدی دشمن را دور زده بود.قرار بود نزدیک صبح عملیات کنند.

عبدالله دوان دوان خودش را به مهدی رساند:

 -آقا سید بیسیم،از قرارگاه؛حبیبه

بیسیم را جلوی دهانش قرار داد و با صدایی گرفته گفت:

-حبیب مهدی ام به گوشم.

-پرنده ها به لونه رسیدن،از کربلا چه خبر؟

-حبیب رسیدن،کربلاییا رسیدن بهشت

- مهدی جان عملیاتو با نماز شب شروع کنین

-باشه حبیب جان.تمام

بیسبم را دست عبدالله داد .اشک در چشمانش حلقه زده بود.به مجتبی نگاه کرد و گفت:

-بچه ها رو جمع کن .به سر دسته ها بگو طبق دستور عمل کنن.

رو به عبدالله کرد و با اشاره به او فهماند که قرارگاه را بگیرد.صدایی برای حرف زدن نداشت.بغض کرده بود.عبدالله به پهنای صورت اشک میریخت.اتصال برقرار شد.عبدالله بیسیم رابه مهدی داد:

-حبییب حبیب مهدی.

-مهدی جان به گوشم.

-حبیب جان آماده باشید میخوایم پرواز کنیم.شنیدی؟

-شنیدم خدا به همراتون.تمام

مجتبی از دور فریاد:

-حاجی حسین اینجاست حاجی بیا ببین چی کارش کردن فریاد میکشید و گریه میکرد و به کل اصول جنگیدن یادش رفته بود .مهدی به همراه عبدالله خودشان را به او رساندند.بعضی ها خودشان را انداخته بودند روی حسین،بعضی ها گریه کنان
نظاره گر بودند.مجتبی هم از خود بی خود شده بود.مانند زنان داغ دیده زبان گرفته
بودوجلوتر رفت جمعیت را کنار زد و بدن تکه تکه ی عریانی را دید که نه سر داشت و نه دست و نه پا.بغض اش ترکید و خودش را روی بدن انداخت.

-حسین تویی؟حسین پاشو بگو که چی سرت آوردن.دیدی آخر کربلایی شدی دیدی آخر بهشتی شدی.حسین منم مهدی.حسین جان میشنوی صدامو ...

حالا مهدی هم اصول جنگی یادش رفته بود.بچه ها بلندش کردند.صورتش غرق اشک بود.روی خاکریز نشست .آرام تر که شد در حالی که تفنگش را از روی زمین بر میداشت فریاد کشید: بچه ها باید انتقام کربلا رو بگیریم.نباید بذاریم به ناموسمون برسن. یا علی.

تفنگش راسپر قرار داد و بلند شد.کمرش شکست.توان نداشت.به مجتبی تکیه داد و خودش را راست نگه داشت.داغ کربلا همه را سوزانده بود.لشکر به کمک بچه ها نظم گرفت.صدای پوتین ها سکوت غمگین فکه را می شکست.

عملیات شروعشد.دشمن محاصره شده بود.بعد از یک ساعت درگیری سخت تسلیم شد.نماز صبح به جماعت برگزار شد.با دعای عهد خورشید دوباره با اهل زمین آشتی کرد و صبح دوباره بر شب پیروز شد.

حسین رسم عاشقی را تجلی داد.معامله ای جاویدان به
رنگ سرخ:

سر امام
عشق بر بالای دار و خدای عشق نظاره گر عشق بازی...

 

 

تقدیم به شهدای فکه

غفاری

/ 0 نظر / 4 بازدید