چون کبـوتری تا مشهـدت پـرواز می کنـم . . .

بسم الرب الرضا

چون کبــوتری تا مشهــدت پرواز می کــنم . . .

تنها چند متر فاصله بود، پنجره ی محل اسکان مشرف به صحن رضوی عجب صفایی داشت. دیگر هیچ دیواری باعث دل تنگی نمی شد. نمی دانم حکمتش چه بود اما مای خسته از تیشه های گزنده و ریش های بی ریشه دیگر تحمل عمودهای رودررویمان را برای رسیدن به ولی مان نداشتیم. اما اینجا در مشهد الرضا بعد هر آرمان گرایی نظری, ثانیه ای تا تحقق عینی اش فاصله ای نمی ماند. کجای مخیله ات چنین رویایی را متصور می شدی که می شود با یه پنجره پرواز کرد چون کبوتری ...  تا بالاترین آرمان بندگی یعنی ولایت!

 

عجب لحظه های طلایی بود از سحرهای باصفا با این کبوترهای سفیدش و گرفتن رزق معرفت در روز پرکار بسیجی وارش تا دل پاک بچه ها و دوره همی های بعدش! عجب دل پاکی داشتند، دوستانم را می گویم یادشان بخیر صحن به صحن دوره گرفتن کار هر روزمان شده بود. بعد آن رزق پربار سحر نوبت قرار هر روزمان می رسید، می نشستیم پای بحث و نقد و معرفت. آری صاحب الامر مجالمان داده بود به معرفت. چه کسی است نداند که حتی کلمه ای خواندن یا گفتن از ولی حاضر سعادت می خواهد. بحث، انتظار عالمانه و عاشقانه و عارفانه بود. و بعد نماز ظهری می شد آن نماز و آن تفکری که آخرش با گریه ی مستأصلانه از خداظهور ولی را می خواست. و باز هم بماند و این غروب ها و در کل این سه وعده های دیدار یعنی عادت به خوبی که چقدر جدایی را سخت می کرد.

داغ گرفتن دل را نگاهی می خرد که قطب محبت عالم است. همانی که دشمنش را از خود راضی کرد. آن پیرزن شمالی در حرم آبرو ریزی راه انداخته بود که سید زاده ام و مگر نباید به لطف اجدادم نگاهی بیندازی یا صاحب الزمان! عجب آقای غریبی. شده بود حدیث چوبان و خدا... از دل که برآید بر دل می نشیند. همین آقایی که دل ربوده به قول آن مداح دم گرفته فقط یه سقاخانه اش را کدام شاه شاهان دارد؟

یادت هست هم سفری چقدر آسمان دلش گرفته بود دو سه بار حرم را نم گرفت و مثل چشم های ما اشک ریخت. می گویند زیر باران دعا مستجاب می شود می گویند همین که باران گرفت بدان دعایت مستجاب می شود یعنی دعای ما هم مستجاب شد همان روز اول, همان ساعات اول! عجب آقایی است این آقای رئوف ...  همان اول سفر همان زیارت اول ... این که توی دوست دلت گرفته بود گفتم دم گوشت امام رضا رزقت داده این که گفتی رئوف با مهربان فرق دارد و این کوردل را در کوران شهر رها نخواهد کرد گریه کردی حکمتش همین هم باشد همین هــا (!) کافی است ...

حالا تو بگو هم سفرم چرا دلم نگیرد و اشک چشمم را نسوزاند! گاهی آن چنان غرق عشق می شوی که دلت می خواهد بگویی همین که امام رضا را دارم همه ی آن چیزی است که از دنیا می خواهم! حالا با این بار سنگین از معرفتی که در اردوی تشکیلاتی و به یمن معرفت آقای رئوف پیدایش کردیم به این عادت های خوب اصلا به همان امام رضای خوب سوگند که دل جا گذاشتیم و برگشتیم و حالا بماند که چه بار سنگینی قرار است عیار عاشقیمان را بسنجد. حرف زیاد است و نقل زیاد. به همین بسنده که برگشتن از دیار خوبان عجب سخت است. آقای مانده پشت ابر غیبت به حرمت جدت امام رضا ما را سعادت ده که یاورت باشیم. انشاءالله و تعالی ...

غفاری

/ 0 نظر / 12 بازدید