پیشونی، منو کجا نشوندی!

پیشونی، منو کجا نشوندی!

بابابزرگ همیشه برای دخترهای شهر دعا می کردند. برای شنل قرمزی هایی که گرگهای قصه ها همیشه آن ها را می بلعید...

هانیه غفاری، خبرگزاری دانشجو دانشگاه های کشور؛کسی پشت تلفن گفت به دنیا آمده ام و کسی آن طرف تلفن خداراشکر کرد. نوبت انتخاب اسم که شد بابابزرگ اصرار می کرد که حیف نیست با صدا کردنش یاد حضرت فاطمه و زینب نیفتیم، اما مامان کلی کتاب های انتخاب اسم را زیرورو کرده بود تا ست اسم خودش را پیدا کند.

اسمم را باید هر بار روی کاغذ می نوشتم و می گذاشتم جلوی کسی تا بداند اسمم با کدام (ت،ط) و با کدام (س،ص) است. حالا این ها مهم نبود، مهم این بود که اسم باکلاسی داشته باشم؛ حتی اگر معنی اش را خودم هم ندانم.

من دختر کوچولوی خانه بودم. مامان هر روز کمی از لوازم آرایشی اش را به من می زد، لباس های زیبا تنم می کرد و کلی قربان صدقه می رفت که مرا به شاه شاهان هم نمی دهد و چقدر خوش رنگ و خوش مزه بودند رژلب های مامان!

با صدای شیرین «بابا» می گفتم و عزیز دل بابا می شدم و او را مجاب می کردم مرا حتی ویژه تر از مادر دوست داشته باشد. می گفت دختر بابایی است و تا می رسید خانه دنبال ام می گشت تا بغل ام کند و ببوسد و خستگی اش در برود، اما آخرین باری که مرا در آغوشش گرفت درست در همان بچگی بود ...

ایام محرم مادر چادر بسر می کرد و من هم می خواستم مثل او باشم اما او می گفت: دخترم چادر برای شما زوده! با کلی ژست روشن فکری رو می کرد به خانم همسایه و می گفت عقده ای می شود اگر روسری و چادر سرش کنم، اما من دوست داشتم مثل مامان باشم!

برای برادرهایم معضلی بودم از نوع لوس، خودشیرین و بچه ننه! اصلاً گاهی که فرصت پیدا می کرد حرصش را با خراب کردن عروسک ام در می آورد و من هم کلی گریه می کردم. حتماً دعواهای پر تکرارمان مثل دعواهای مامان و بابا شیرینی زندگی بود و راه حل های مامان همیشه جواب می داد: لج کردن، گریه کردن و قهر کردن!

خواهرم عجیب هوایم را داشت، جای عروسک اش را برایش پر می کردم. مرا می برد پیش دوستانش تا نقش بچه را برایش بازی کنم. از اینکه به من غذا بدهد، بخواباند یا حتی با استیل مامان برایم ژست دعوا بگیرد، کیف می کرد. مامان که با خانم همسایه تلفنی حرف میزد آنها هم از پسرها حرف می زدند و من می شنیدم و یاد می گرفتم!

خدا تقدیر کرده بود که حالا تغییراتی در اندام و حالات روحی ام پدید آید. روز به روز به مادر نزدیک تر و از برادر و پدر بیشتر حیا می کردم، با پسرهای فامیل راحت نبودم تا اینکه ماهواره خوب یادم داد چطور حیا نکنم و اجتماعی تر باشیم!

حالا تقدیر می خواست مرا بزرگ کند و من برای تغییر آماده می شدم. نگاهم از خانه فراتر رفته بود و بیشتر با چشمانی باز فامیل و دوستانم را زیر نظر گرفته بودم. هر تأیید یا انتقادی در من تأثیر می گذاشت و من کم کم آن هنجارهای درونی ام را با مبانی نظری اکتسابی پیوند می دادم!

بزرگ تر شدیم و هر کدام از هم کلاسی هایم به راهی رفتند. من خواستگار داشتم اما چون خواهرم ازدواج نکرده بود، مامان بخاطر حرف مردم جواب رد داد. خودم هم به زیبایی و رعنایی ام چشم داشتم و منتظر آمدن شاه شاهانی که لیاقتم را داشته باشد!

کنکور قبول شدم و رفتم دانشگاه! ترم اولی های دانشگاه معلوم بودند بعضی ها دنبال شاه پریان و بعضی دیگر دنبال شاه شاهان! خلاصه اگر ترم اول کسی زرنگ بود پیدایش می کرد واگرنه ترم بعدها باید قید این مدلی اش را می زدی! البته این فرمی ها هم نبود که به قول فیلم ها همه یا پریان باشند یا شاه!

مامان کم کم داشت باهامان راحت می شد. می گفت دختر کمی اخم هایت را باز کن! کمی سروسنگین تر باش! کمی موهایت را بزن تو!!! یاد حرفش به همسایه می افتادم و در بین این تناقص حرف خودش را تحویلش می دادم که دوست ندارم امل باشم.

بابا با کلی پارتی بازی پیش دوستش برایم کار پیدا کرد. وقتی فهمیدم پسر دوست بابا بهم چشم دارد ذوق مرگ شده بودم به مامان که گفتم دیدم خوشحال است و خوشحال بودیم تا پیشنهاد شرم آورش مثل برق مرا به خود آورد، آخر او همه ی دخترهای کیف قرمز و ساپورت مشکی پوش را دوست داشت!

با دل گرفته رفتم پیش بابابزرگ برعکس همیشه مشتاق بودم نصیحتم کند، بگوید با این لباس ها و آرایش های روی صورتم پسرها به من طمع می کنند. از آیه ی قرآن بگوید که با حجاب از چشم مردهای هرزه دور خواهم بود من این بار دوست داشتم بشنوم اصلاً دوست داشتم دوباره چادر هدیه ام بدهد و حتی از مادربزرگ و عشق پاکشان بگوید. من دوست داشتم خودم باشم همان دختر پاک دوران بچگی ام!

بابابزرگ هیچ چیز نگفت، من گفتم. آن قدر گفتم و گریه کردم که او را هم به گریه انداختم. او همیشه برای دخترها دعا می کرد. برای شنل قرمزی هایی که گرگهای قصه ها همیشه آن ها را می بلعیدند. این بار من خواستم از او که برایم دعا کند.

چادر سخت است، دست و پاگیر حتی سیاه و بدون تنوع اما لحظه ای دیگر نمی توانم از آن جدا شوم. چهلم بابابزرگ است و من 40 روز است بعد از فوت اش تصمیم گرفتم خودم باشم.

وقتی گفتم بابا چادر بهم میاد یا نه؟ بعد مدت ها در آغوشم گرفت مثل بچگی هایم مثل وقتی که دختر معصوم اش بابا می گفت و او ذوق می کرد. بعدها به من می گفت: بعد از فوت پدرش خدا به او مادرش را هدیه داده است و این که شبیه مادرش شده ام لذت بخش ترین حس دنیا برایم بود.

امروز تولد 25 سالگی ام است و دارد برایم خواستگار می آید. یکی از نوه های دوست بابابزرگ به همراه پدر و مادرش مرا در مراسم پدربزرگ دیده است و بخاطر حجاب، حیا و تغییرم مرا پسندیده است.

هر روز که می گذرد می فهم شاه شاهان آن مردی است که ایمان دارد نه پول! آن مردی است که مرا بخاطر عفتم دوست دارد نه زیبایی ام. امروز شاه شاهانم مرا فاطمه نام گذاشت چون برای او تجلی بهترین زن دنیا بودم ... و این یعنی خوشبختی! بین شوخی هایش اذیتم می کند تا بخندم می گوید پیشونی منو کجا نشوندی!

خدا بابابزرگ را رحمت کند که برایم دعا کرد تا خوشبخت شوم! کاش همه ی بابابزرگ های دخترهای دنیا برایشان دعا می کردند تا مثل من خوش بخت شوند. دلم برایش تنگ شده است ...

/ 1 نظر / 19 بازدید
ریحانه

خیلی قشنگ است تشکر