پرتو نهم : سیراب از عطش

بسم الرب الحسین

پرتو نهم : سیراب از عطش

بغض کرد... چند لحظه ی پیش شمر وابستگی قبیله ای را برای عباس امان نامه کرده بود اما بغض عباس دلیل دیگری داشت ... پرده ی خیمه را که بالا زد صحنه ای پاهای عباس را لرزانده بود ... بچه های قد و نیم قد از شدت عطش شکم هایشان را روی نم خاک می کشیدند.

شمر با خودت فکر کردی عباس امان نامه ات را خواهد پذیرفت؟ ... شمر  می گویم عباس! می فهمی آیا عباس کیست؟ همان شیرمردی که پدرش علی است و مادرش ام البنین ... روزی که زاده شد سربند یاحسین بست و دست بیعت به دستان آقایش داد ... آقایش! همان آقایی که بعد از عباس پشتش و پناهش رفت ... داغ عباس سنگین بود ... صدای عباس در گوشش می پیچید ؛ قربان صدایت شوم عباس، چشمانت را باز کن و بار دیگر حسین را دریاب ... عباس... ببینش! قد بلند ترشده است، دیدی آخر چشمت زدند عباس ... حسین نبین هر تیر کنار تیر دگر به زور جا گرفته است ... حسین نبین مشکش پاره شده ، نـــــ ـه عباس تا آخرین نفس هم علمدار بود هم سقا ... تیر که می آمد مشک را در پناه بدنش حفظ می کرد دستش را ببین نـــ ـه اینجا نیست حسین فاطمه بردش بهشت تا عرشیان بدان مقرب شوند ... کمرت شکست ... جوان مرد را نا جوانمردانه زدند ... دست چپ را نشانه کردند بعد طمع دست راست ... آه حسین دشمن شاد شدی نـــــ ـه ... عباس بلند شو ببین حسینت تنهاست ... گفتی سمت خیمه ها نبرمت ... عباسم! از شرم رقیه بود؟ ... یا عباس خوزل ماء اسکینة ... عباس، رقیه آب نمیخواهد؛ بلند شو. که بعد تو دشمن هرزه می شود و به خیمه ها چشم دارد ... آه با دل حسین چه می کنی عباس ... علمت را دیدم برادر کنار دستت افتاده بود ... آه عباس تو بگو از کدام روزنه ببوسمت... آه نمی دانم کسی که دست در بدن ندارد وقتی از اسب بر زمین افتد ... آه عباسم ... حسین را دریاب!

کربلا را مپندار که شهری است میان شهرها و عاشورا روزی میان روزها... خون حسین هنوز هم در قتله گاه می جوشد. ابن الحسین تو را می خواند یا لثارات الحسین... ای منتقم خون حسین بیا... الهم عجل لویک الفرج

هانیه غفاری

/ 0 نظر / 5 بازدید