وارثان حیا

بسم الرب الستار

اسم داستان: وارثان حیا

خیلی گشته بود, بین این روسری هایش رنگی دنبال ساده ترین و بلندترین شان ... مادرش اصرار داشت دختر حاجیه اش امشب به افتخار پسرعموی فرنگ نشین کمی مدرن تر باشد. آن مهمان ناخوانده ی خاندان میرزایی را به افتخار مهمانی امشب و دسیسه ی زن عمو ماهرخ برای پیدا کردن سیندرلای شاهزاده اش کنار بگذارد.  برای عرض اندام دختران فامیل همه چیز مهیا بود, حتما یکی موهایش را آفریقایی بافته بود و دیگری های لایت فرانسوی را امتحان کرده بود.  مهمانی مختلط و این رسم های تازه به سبک کت دامن های فرنگی یا آن لباس های نیمه برهنه شب برای نمود بیشتر ... روسری هایش آنقدر بلند نبود که جای چادر را برایش بگیرد! از بحث امروز صبح تا عقربه های تکراری این روزها وادارش کرده بود تسلیم خواسته های مادرش شود. چقدر می توانست از دلایل عقلی و منطقی اش برای فلسفه ی چادر بگوید. مادر دوست نداشت از آن همه لباس های گران قیمت و آن ست های جواهراتی که برای دخترش از شوهای لباس خریده بود فقط سیاهی چادر نمایان باشد. حتما دوباره این وسط  فاطمه می شد خانمان سوز دختری که موهایش را به عشق همین روزها بلند کرده بود و مادر چه خوب فهمیده بود که همه چیز از همان دوستی و سفر مکه شروع شد. چقدر حقیقت تلخی بود دغدغه ی مادری برای کپی بودن فرزندش از وجود ش. عصبانی که شد روسری ها را پرت کرد و خودش را کشید روی تخت. تمام این قایموشک بازی ها برای نشان ندادنش به فامیل باید تمام می شد. مادر خیال می کرد این جو گذرا می تواند بعد 6 ماه همان دختر بیخیال و غافلش را تحویلش دهد. تحقیقش روی حجاب اعتقادش را راسخ تر کرده بود. نگاهش افتاد به یونولیتی که با تکه های روزنامه پر کرده بود. تیترهای درشتی که یادش می آورد در این راه تنها نیست! همین چند وقت پیش جسارت به دختری محجبه در دانشگاه هنر توسط استادش را شنیده بود. یا دخترانی که هر روز در فرانسه به جرم حجاب از دانشگاه اخراج می شدند کشته می شدندو مورد آزار قرار می گرفتند. چقدر امتحان سختی داشت با خانواده ای که همرنگ جماعت شده بود و دوست نداشت جز مدل ها و مدهای مرسوم مثل تاسوعا و عاشورا دینداری کند. سفر مکه ام را مدیون چشم و هم چشمی مامان با زن دایی بودم. آیا حق نداشتم مستقل باشم.  آیا در جامعه ی او چه کسی حق داشت گمشده ی تازه یافته اش را از او بگیرد؟ مادر؟ آن دخترهای فامیل یا تمسخر پسرها و مردها؟ اما احساس بابا با همه فرق داشت, از پشت شیشه های حجاج وقتی مرا را با چادر دیده بود بغل ام کرد و مرا فرشته ی معصومی خواند که او را یاد مادرش انداخته ام. بعد از تصمیم من برای چادر پوشیدنم حالا بابا دیگر خیالش جمع بود. دیگر از رفت و آمدش هایم از مشکلاتی که می تواسنت برای من پیش آید نگران نبود مثل اینکه نگهبانی همیشکی را به همراه داشته  باشم! با این غیبت های پی در پی و احوالپرسی های تلفنی فامیل را کلافه کرده بودم! از خدا خواسته بودم مرا ببخشد از همه ی آن احساس های نفسانی متنفر بودم از آن نگاه های مصموم که هر بار روح درونم را فرسوده می کرد. حالا خودم بودم و یک شخصیتی که فراتر از رنگ مو و آرایش صورتم بود. مگر این موهای زاید دست بردار بود, هر روز آرایشگاه هر روز ریشه های تازه درآمده ی مو! چرا باید هر شب به رختخواب مردی می رفتم که فقط کمی از همسرش زیباتر بودم یا چرا باید با ساق پایم  مایه ی عذاب پسری عذب می شدم که اسباب گناه را برایش مهیا می کردم.  این ها را که فاطمه می گفت احساس می کردم چقدر برایم آشنایند مثل یک نیمه ی گمشده ... چادرم را داخل کیفم گذاشتم و از اطاق بیرون رفتم. مادر آمد سمتم و داشت زیر لب نوار ضبط شده ی صوت قرهایش را مرور می کرد. هر بار از حرف های مادر به ستوه می آمدم حرف های استاد علوی یادم می آفتاد که سرش را می انداخت پایین و طوری که خجالت نکشم می گفت شرایط شما ویژه است باید نه تنها با پدر و مادرتان محترمانه برخورد کنید حتی باید با خوبی بیش از حد خودتان خدای زیبای معنوی را تا حدودی برایشان ترسیم کنید. کلیپس روسری ام را که برداشت صورتم را با عصبانیت کشید بالا و گفت ببین می تونی کاری کنی بترشی ! خنده ام گرفته بود یاد دخترهای فامیل افتادم که فکر می کردند امشب آن هایند که می توانند نترشند... یاد دخترهای زیادی افتادم که نترشیده بودند اما زندگی شان را میان حلوا کردن های شیطان ترشی می انداختند. آخرین تصویری که از مهران یادش بود پسری با موهای خرمایی که همیشه پشت  کامپیوتراش گیم بازی می کرد. همراه دایی اش برای تحصیل به کانادا رفت و حالا او بعد از این همه مدت آمده بود تا به قول عمو خسرو  زن بستاند ... روسری اش را زیر گلوی بادکرده ی بغض آلودش گره زد و کفش هایش را پوشید. سعی می کرد آیه های حجاب را با خودش تکرار کند . مامان خودش را در آینه براندار می کرد.  دوباره شیطان آمده بود سراغم, سعی کردم خودم را در آینه ی کناری ماشین پیدا کنم. اما دیگر به جای رژ قرمز لبخندم را دیدم که به آینه میزدم. آینه می توانست خود مرا  به من نشان دهد, دیگر خط های سیاه و تجمع رنگ های دیگر نمی توانست مرا بیازارد یا حتی دیگرانی را که می خواستند انسان ببیند نه عروسکی بزک کرده و من هم می خواستم آنها را انسان هایی منطقی ببینم نه حیوانات ناطقی که با دیدنم مملو ازشهوت می شوند. سکوت را بابا شکست تازه فهمیده بود مادر لاک زده و داشت مسخره اش می کرد. میان خنده های مستانه ی بابا و صداهای عجیب مادر چشم هایم را بستم... قدم های آرام, سبک میان طبل های پی در پی, عجب عظمتی خدای من! درست زیر ناودان طلایی باران رحمتی را میدید که قاب شیشه ای چشمانش را تار کرده بود. درست سحر بود و چند متری کعبه. خود وجودی اش  را یافته بود اینجا برای چند ثانیه فقط. سرش را که بالا گرفت به سیاه پوشی کعبه عهدی همیشگی بست... میان هق هق و نفس های تنگش فاطمه را به حق جدش قسم داد که برایش دعا کند. دیگر نمی خواست بنده ی نفسش باشد دعای مستجابش همیشگی شدن سفیدی احرامش بود... اشک هایش را پاک کرد. صورت قاب شده اش میان سرخ و سفید  های روسری اش چقدر زیبا شده بود. پله ها به رنگ سفید و سیاه تجسم سنگ هایی را داشت که باید به شیطان وجودی اش میزد. زن عمو و عمو به استقبال آمده بودند. مادر و بابا سرگرم احوالپرسی عرفی مصامحه می کردند. زن عمو دنبال دختر گمشده ای در هاله ای  روشنی هلال ی ماه که حالا با چادر سیاه احرام بسته بود کشیده شد. گرم اش بود, درست عین مادر که سرخ شده بود. مادر از چادر او گرمش شده بود و او از لحن  زن عمو که پسوند خانم را با کلی شکرقند مخلوط کرده بود. آنقدر حس خوبی پیدا کرده بود که این نیش و خنده های دختران فامیل را از دلش می برد. عموخسرو  بغل اش کرده بود و همان چیزی را در چشمانش دید که در چشمان بابا دیده بود. شاید او را هم یاد مادرش انداخته بود. پسرعمو از خاطرات خوب و بد فرنگ می گفت. یکی از دختران فامیل به طرز شیطنت آمیزی از او پرسید چرا تا به حال ازدواج نکرده است. بدون تعارفات ایرانی از حرف هایی گفت که برایم جالب بود. غرب را گرفتار در منجلابی دانست که اعتماد و  عاطفه در آن رو به نابودی بود. برایم عجیب بود چقدر ساده لباس پوشیده بود. چقدر شبیه بچگی هایش می شد, وقتی پاهایش را رو هم می انداخت. چقدر چادر بهتون میاد پرنیا خانم , چی شد که جادری شدید؟ خودش را برای جواب این سوال آماده کرده بود اما فکرش را هم نمی کرد آن شخص مهران باشد !نیش خند مادر دلم را سوزاند درست عین نگرانی چشمهای دخترهای فامیل ... سرم را بلند کردم و گفتم برای آرامش ... در میان ناباوری مادر مهران شروع کرد به دست زدن. آنقدر کارش عجیب بود که دست هایش شل شدند تا این که بابا و عمو خسرو به داد مهران رسیدند. حالا کم کم مادر می خندید. به همین سادگی از فردا می توانست به من افتخار کند. دیگر نیازی نبود آیه ی حجاب را بخواند وقتی خودش را آیه ی حجابی دید که در میان تشویق های اهل فامیل درخشید. حالا مهم نبود چه کسی می ترشد مهم این بود یک انسان فراتر از جنسیتش مد انسانیت را بنا نهاده بود.

قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم ذلک ازکى لهم ان اللّه خبیر بما یصنعون ...

هانیه غفاری / 1 تیرماه 1392

یا علی

/ 1 نظر / 8 بازدید
بسیجی2

درود ! وارثان حیا در جامعه ی ما کم اند متاسفانه از وبلاگ من هم دیدن کنید به عنوان نظر خصوصی برایتان گذاشتم با تشکر . . .