اینجا مدینه ی من نیست ...

 

بسم الرب الفاطـــــمه

 

اینجا مدینه ی من نیست ...

 

برای اولین بار که بهمان گفتند اینجا قبرستان بقیع است؛ باورمان نشد ...

 


می گفتند اینجا بین الحرمین است، میان دو حرم ... 
اما اینجا فقط یک گنبد داشت ... 
این طرف هم دست فروش ها بودند و میله ها .. . 
آن طرف گنبد الخضرا و این طرف تل های خاک ... 
بعد از نماز صبح شیعیان جمع می شدند جلوی پله ها ... 
اینجا فقط ساعتی می توانستی زیارت کنی ...
زائران دائم این حرم کبوترای سفید و سیاهش بودند... 

 



می نشستی میان بساط دست فروش ها و میان همهمه ی رهگذران به آن نرده ها که چند پله ای با تو فاصله داشتند فکر میکردی ...

السلام علیک یا فاطمه ی زهرا ... 

من می گشتم دنبالت اما نمی دانستم زیارت نامه ام را به کدام سو بخوانم ...
نباید بلند گریه کرد یا حتی نباید گریه کرد!!! 
اینجا باید بیت الاحزان گزینی و خاموش به تماشا بنشینی ... 
چند پله ای با شما فاصله است حتی اگر از این میله ها و زنجیر ها بتوانم عبور کنم ... 
بیایم پشت آن پنجره ی فولادی و درد و دل کنم ؛ نه مادر سادت این قرار مان نبود ... 
داغت برایم سبک نمی شود ... 
بگو کدامین خاک پذیرای جسم برترین بانوی عالم است ... 
بگو مادرم؛ بگو که خاک مزارت را بر سر بریزم تا کمی شاید کمی آرام شوم .. 
همه می گفتند مدینه که بروی؛ صدای بغض خورده را می شنوی ...
فاطمه یا شب گریه کن یا روز ... 
سایه ای اینجا نیست، فرشی، زیارت نامه ای ...
ای خورشید چگونه می تابی بر قبرهایی که عرش نشینان میهمان اویند ... 
بابایم علی! درختی را که زیر سایه اش با مادر مینشستیم را بریده اند ... 
نه اینجا مدینه ی من نیست ! 
نه کسی می تواند به من نشان دهد کوچه ی بنی هاشم را ...



اینجا مدینه ی من نیست ! 
اهالی مدینه به فاطمه مدیونند ...
فاطمه برایشان شب ها دعا می کرد ... 
اینجا مدینه ی من نیست! 
سرت را یه میله ها تکیه بده و رو به گنبد الخضرا شو ... 
شنیده ام در همان حوالی کوچه ی بنی هاشم است ...
زیارت نامه ات را رو به کوچه ی بنی هاشم بخوان ... 
علی جان مرا شبانه و مخفیانه دفن کن ... 
دلم گرفته است؛ غروب شده و شرطه ها ایستاده اند به مسخره ؛ اینجا بالای قبر ام البنین است ... 
عباس درست است که مادرت در کربلا نبود اما چه سعادتی بالاتر از آن که فاطمه برایت مادری کرد ... 
درست است عباس نبودی آن زمان که حسین زیر چکمه ی شمر دست و پا می زد ... 
اما مادرش آمده بود، برایش روضه می خواند ... 
مادر سادات یتیم هایت این شبها آرام و قرار ندارند...
مغیره! مغیره الهی به حق مادر پهلو شکسته ام دستت بشکند ... 
فاطمه ؛ فاطمه ناموس خداست ... 
حسن لکنت گرفته ؛ مغیره به من بگو ریحانه النبی زدن دارد ... 
روضه ی مادر را که بخوانی ... 
دیگر نه دست فروش میبینی نه آن شرطه ی ملعون را که ایستاده به تماشای اشک هایت ... 
دیگر خانه ی مادر را میبینی میان آتش و زینب را که گوشه ای چادر مادرش را بغل گرفته و ام الیجیب می خواند... 
خدایا زینب سه ساله است ... 
زود است مادر پدرش شود ... 
خدایا آرامم کن؛ اینجا مدینه است و من بغض کرده ام ...
و من چه بگویم که باید رفت مدینه و بغض کرد تا فهمید قبر مادرم گم شده است ...

 

مادر سادات دستمان را بگیــــــــر

 

دل نوشته: غفاری

 

/ 0 نظر / 4 بازدید