پرتو هفتم : قربانی مقبول

بسم الرب الحسین

پرتو هفتم : قربانی مقبول

ابراهیم خلیل الله دستور یافت که پسرش را در راه خدا قربانی کند  ... به اسماعیل امر کرد تا ضنجر و اسبی برایش مهیا کند ... اسب را برای حمل اسماعیل ضبح شده اش می خواست ... اسماعیل سراغ قربانی را از بابا گرفت ... بابا سکوت کرد ... ابراهیم سکوت را شکست ... لحظه ی سخت امتحان بود ... پسرم خدا امر فرمود که تو را در راه خدا ضبح کنم ... اسماعیل پدر را به اجرای فرمان خدا فراخواند ... از پدر خواست که صورتش را با پارچه بپوشاند ... از پدر خواست که دست و پایش را ببندد تا موقع ضبح دست و پا نزند ... ابراهیم از تحمل هردو امتناع کرد ... پسرم نمی توانم هم دست و پایت را ببندم هم ضبحت کنم ... ابراهیم صورتش را به آسمان گرفت تا صحنه ی ضبح را نبیند ... ضنجر در دستان ابراهیم می لرزید ... دستش را بر گلوی اسماعیل فشار داد ... جبرئیل روی خنجر را برگرداند ... ابراهیم نگاه کرد و خنجر را به تیزی اش برگرداند ... این اتفاق چند بار تکرار شد ... ندا آمد که ابراهیم دست نگه دار ... خبر به حاجر رسید ... وقتی گلوی اسماعیل را دید از غصه مریض شد ... ابراهیم ناراحت به درگاه خدا رفت ... آیا لیاقت نداشتم قربانی ام را بپذیری ... خدا برایش از کربلا گفت ... ابراهیم  از اهل بیت آخرین پیامبر از نسل توکسی خواهد آمد که با لب تشنه در صحرای کربلا به شهادت خواهد رسید ... سر از تنش جدا شده ... فرزندان و یارانش در راه او کشته شده ... و اهل بیتش به اسارت خواهند رفت ...

به حالت احتضار شد ... حاجر کربلا برای چندمین بار طواف بین خیمه ها کرد، امـــا زمزم به اسماعیلش نرسید. دستش را رو به آسمان گرفت و التماس کرد امــــا باران نگرفت. حسین منادی عرش را شنید و حجت را بر کوفیان تمام کرد ... لباس پیغمبر و عمامه اش را پوشید. قرآن ناطقش را در آغوش گرفت. علی اصغر بر مرگ لبخند می زد. بوی شهادت سیرابش کرده بود ... اصغر، صورتش پوشیده نبود ...  لبخند آخرش، ماندگار شد  ... سر اصغر بر پوست آویزان ماند ... حسین دست و پا زدنش را دید ... خون اصغر را برای طهارت به قدسیان بخشید ... عرش خدا، عزادار شد ... حرمله دلش به حال حسین سوخت ... آخر حسین خیمه ها را دور زد تا حاجر دق نکند ... نباید سر اصغرش، غنیمت جنگی دشمنان می شد ... خنجر در دستان حسین می لرزید ... مادر باخبر شد ... حسین شرمنده ات حاجر ... حاجر ذره ذره دق کرد ... حرفش با پسر شش ماهه اش این بود :

حجم تیری که علمدار، زمین گیرش شد / باورم نیست که در حنجره ات جا شده است

کاش آرام رود تا که نیوفتی از نی / ولی افسوس سر رأس تو دعوا شده است

علی ... نیزه داری که تورا می برد این را می گفت / باز هم زخم گلوی پسرت باز شده است

کربلا را مپندار که شهری است میان شهرها و عاشورا روزی میان روزها... خون حسین هنوز هم در قتله گاه می جوشد. ابن الحسین تو را می خواند یا لثارات الحسین... ای منتقم خون حسین بیا... الهم عجل لویک الفرج

هانیه غفاری

/ 0 نظر / 3 بازدید