داغ دیده

داغ دیده

بانویش را به خاک سپرد و بچه ها را به فضه. دلش را به خدا سپرد و اشکش را به چاه ...

به اندازه ی 18 بهار زندگی بانویش دلش می سوخت، مثل شراره های آتش سوخته که از خانهبلند شده بود ...

با تمام قدرت مردانه اش احساس درد داشت، مثل زن بی پناهی که سایه بر صورتش ترسیم شده بود...

حالا فقط خودش بود و سایه ای که خودش را بغل کرده بود، مثل سایه ی زنی که ورم صورتش از چادر کنار رفته اش مشخص شده بود ...

چادر خاکی بانویش بوی نرگس سوخته می داد، مثل زنی که در کوچه  بوی تحفن شیطان و قهقه اش را شنیده بود...

صورتش را به التماس صبر به آسمان گرفت، مثل زنی که روزهای آخر به التماس مرگ دست به دعا شده بود ...

درد در صورت داغ دیده ی به دیوار خورده اش میپیچید، مثل زنی که ورم بازویش از زیر لباس مشخص شده بود...

دست روی سر دختر بی مادری میکشید، مثل  زنی با دست های شکسته شانه بر سرش زده بود ...

پسر نازدانه ای را روی پاهایش خواباند، مثل زنی هرشب برایش قصه ی کربلا را گفته بود ...

همراه پسر لنکت گرفته ای شب گرد شده بود، مثل زنی دست در دست اش توان راه رفتن یافته بود ...

مردی شده بود که چاه از اشک هایی پر شد که زنی پروانه وار با دست هایش مهربانش آنها را پاک کرده بود ...

بانویش را به خاک سپرد و اشک اش را به چاه .. این بود پایان مردی که ماند اما بدون جان ...

یا زهرا

هانیه غفاری

/ 0 نظر / 4 بازدید